شعر و تنهایی
دوباره قافیه ها یار و پشت من نشدند به جنگ پنجه ی تقدیر ،مشت من نشدند برای گفتن "نون و قلم" دوات بیار که باز لقمه ی ریزو درشت من نشدند
hi... hitler پیام مچاله ی آزادی در دست راست نازیسم... درفش قلم را در قلمرو فاحشگی بسوزان، کوره نمیخواهد کاغذی که باطله است. تعریق و مچالگی پیامدش آمیزش با جوهر است... حرامزادگی یا حرم آزادگی؟؟؟ hi... hitler عقب ... گرد...!!! برای فتح دهکده ی جهانی به سمت جلو... پیش...!!! حدیث عشق تو را در ازل سروده خدا به نام حضرت چشمت غزل سروده خدا به راویان تو در هر کرانه عیدی داد برای گفتن تو در ترانه بیتی داد و بیت بیت تورا دسته کرد با مویت تمام شعر تبرک شد از بویت بچرخ ،رقص قلم در میان دست تو است تمام صفحه ی امشب خراب و مست تو است ورق زدی به قناری شبی که جاری بود نوید هر قدمت رستن بهاری بود سرود و نغمه ی تو قطعه قطعه شد آواز شبیه قصه ی آوازی الهه ی ناز خدا سرود تورا راوی تو من بودم برای خواندن این شعر از تو ممنونم دگر نه خار برون
آورد سر از صحرا نه جز فسیل نیارد
نشانی از دریا گذشت سی سنه از
روزگار عمر رحیل و برد شور و جوانی
بدون عذر و دلیل هنوز شاعر مردابی ام
بخوان به قلم نماز شام غریبان
بخوان به پای علم نه...!لای لای-گلم را
اقامه کن مادر! نماز خستگی ام را فرو
گذارم در- -میان دست تو و مهد
گرم آغوشت که لحظه ای برود ناله
هایم از گوشت اگرچه غنچه ی نشکفته
ایم و پژمرده به یک
"الهی"تو زنده میشود مرده صدای خاطره هامان
اگرچه فرسوده است فقط نه اسم که ذاتت
همیشه "محبوبه"است 23/7/1390 حوا شدی و من هم با آمدنت آدم از کشف هوا با تو مشک دگری بر خاست از مستی عطر تو عمریست که بر بادم راهت که دراز است و پر افت و فراز است از- -این شور و شر جاده ،در مستی اگر یادم_ -باشد که پذیرفتم ،در عشق تو حتی راه- -خسرو شود، عمدی نیست،شیرینی!!!فرهادم!!! زندیق شو ای مطرب در راه حجاز وشام دستان به همای انداز در قله ی بیدادم با آمدنت قرآن با نام نسا وا شد خوب آمده ای بنشین از آمدنت شادم خانم! همیشه ابر شما روی چتر ماست هرچند استعاره در این حال هم خطاست اندام ارتجاعی چترم که سفت بود در زیر بار ابر شما لنگ در هواست گاهی که دست بی نمکم شور میشود شک میکنم،نکند آشپز دوتاست؟؟؟!!! مفعول تو منم تو مرا سیر کرده ای فعلی که تک گواه بر آن هم فقط خداست اثبات میشود که دروغ است لطف تو شاهد کم است و الاالله،لا ال...ا ست حکمی که میدهند به زاری و التماس در ناله هاست که اثبات ادعاست خانم!وضو،بهانه ی چتر است بر نماز اینجا تمام مغلطه در شک به اقتداست "صدای پچ پچ باران ،زمین سراپا گوش" پیاله ی غم تکرار را دوباره بنوش شکاف سخره ایت را برای حفظ حیات برای رستن این قافیه بکوش و بجوش چکاچکیست غم انگیز با شب و بامم "خدا کند برسد زود بانگ فتح سروش" سکوت میخرم و دستهای خالی را برای تسویه اش داده ام برای فروش سیاه مست شد امشب خیال شب زده ام تو هم پیاله بگیرو بگو به باران نوش یک دقیقه این بهانه را سکوت کن این غزلترین ترانه را سکوت کن کنج بسته ی دهان انتظار شو زل بزن و بی کرانه را سکوت کن نقطه های زیر و روی یار و تار را جابجا بکن،شبانه را سکوت کن آه و نا له را فرو ببر به بسترت حس لمس عاشقانه را سکوت کن کم نمیشود غمت اگر که می روم این دروغ صادقانه را سکوت کن شمس مست من! بدون چنگ و دف با حلول هلال لبهایش،عید فطر است و روزه داری بس سهم فطریه ام بدون حساب، بوسه ای بر لبان یاری بس در مداری که ثور دستانش،سعد ایام را رقم بزند خرمن انقلاب سنبله هاست ،نحس را عمر تاجداری بس جشن خوبیست فصل چشمانش،حمد لله بیتکم معمور زنده ام تا دمش به دم برسد،لاجرم داغ و سوگواری بس نسبت صورت و تنش به مثل ،اختلاط بهار و پاییز است هم تمشک هم شکوفه هم بادام،سردی ام را تب اناری بس ربنا آتنا فی الدنیا ،حسن آغوش و خمر لبهایش السلام علیک یا ساقی،عشق را توبه و خماری بس "عشق من!" نه،که فقط بردن نامی کافیست پختنی نیست لبت؟بوسه ی خامی کافیست چوب خط من اگر پر شده از شربت تو شهد چسبیده به دیواره ی جامی کافیست آب قحطی ست وخاک ازغم توگل شده است تا تیمم بکنم عذر قیامی کافیست افت ممتد مرا بشکن و از اوج نترس هیجان را پرش از گوشه ی بامی کافیست مدعی نیستم این فاصله را زود برس تا رمق هست بیا،یک دو سه گامی کافیست حرف از درد زیاد است بیا دم بزنیم بحث همصحبتی ماست،کلامی کافیست
ازحمید مشکانی: شاعران دفتر خود را زچه آتش زده اند؟ بی جهت نیست که شعر تو به عالم کافیست حمید عزیز ! و اما بعد... عمریست که از عنایت بی وقفه ی عزیزانم فیض می برم و لطف شما سرور همیشه بر من سایه افکنده است این اغراق شما هم از سر بنده نوازیست . آنچه که شعر می شود عشق است و شاعر نبی عشق ، تنها رسالت است که انجام وظیفه بر دوش شاعرمیگذارد و ما بقی استدلال و شعور و ذوق مخاطب. اگر کلامی به بار می آید وامگذاری ست به صاحت معشوق و الا کلام، کلام است و بس؛و زیبایی کلام،بازتاب چهره ی یار است در آیینه ی شعر آنچه از چشم زیبا بینتان گذشت چیزی نبود جز خلوص ارادت. پاینده باشی یک بار بیا تا که غریبانه بخندیم بر کاهگل پر ترک خانه بخندیم من صید تو صیاد، اگر دام نداری بر وسوسه ی بی ثمر دانه بخندیم گیرم که شدی شمع، منم آتش جانت از سوختن فرضی پروانه بخندیم در هلهله ی مسخره ی گردش دوران مستانه بچرخیم و فرزانه بخندیم هشیار شویم از جگر فلسفه ی آب بر منطق مشائی دیوانه بخندیم هر چند که خالی شده از همهمه جامم تا آخر این شعر به پیمانه بخندیم که قطعه قطعه شده امتداد رشته ی من دگر نظر نگذارید خالقان بهار! خزان نشسته به هر واژه ی سرشته ی من ............................................................................ . . . حدیث چشم تو را یک جهان خدا خوابید و از سکوت لبانت سر و صدا خوابید اذان بیانیه ی قد و قامتت را گفت شکست همهمه و نغمه و نوا خوابید مگر تو رابعه ای؟...لا اله الالله... که از کرامت نفست پیر در سما خوابید فدای قربت دستت! مسیر آغوشت- - کجاست؟ خسته ی این راه آشنا خوابید برای قافیه ها حکم دایه گی داری بیا که طفل تو از درد بی دوا خوابید ................... . . . سیگار میکشم و فضا دود می شود آنقدر می چکم که تنم رود می شود از هست فاجعه هیجان پست میشود ای کاشِ بودنت همه نا بود می شود با هر غروب ثانیه عمریست رفته ام خوب آنکه وقت مردن من زود می شود بازار عید گریه چه پر رونق است...های... دیگر برای درد،غمت سود می شود آوای مویه بر تن مردار دستهام درسوگ سینه نغمه ی داوود می شود لحظه ی بی تو بودن آمد و باز لحظه ی با تو بودنم طی شد سایبان تمام تنهایی - مثل آوار چینه بی پی شد رقص دستان مست تار و سه تار صد غزلواره را پریشان کرد های و های تمام دستانم ناله ی غمگنانه ی نی شد تاپ و تاپ سم غمت -چنگیز- توی مغزم چه مست می تازد از نشابور سینه ام که گذشت-فصل ویرانگری دل - ری شد استواری گامهای زمان آنقدر رفت و رفت - تاول زد لحظه از بس بدون تو لنگید باعث اختراع لی لی شد از تمشک لبت بهار گذشت-دستهایت تمام تابستان خرمنت را درو نکرده تنم ـ مهرو آبان و آذر و دی شد با کوله بار درد نهان مست می رود مردی که از سر ازل سرٍّش آمده تا اوج فاش غایت آن مست می رود * از هیچ میگذشت و می رفت تا سحر از شب شراب شب زدگی،تا غزل شود از واج شرم بوسه ی تو تا ت تن تنت، موزون ترین کلام جهان مست می رود * "تا چاروقت بدوزد و هم شانه بر سرت" قرآن نمی نوشت ولی وحی می سرود. قدیس محض محو که درکفر لمس توست موسای پاپتی شبان مست می رود * حی علی الصلات تنش با اذان توست در پیچ و تاب نرم تنت جاودانه.از- -"فزت ورب کعبه" ی محراب چشمهات مردی که در سپیده دمان مست می رود * مردی که آمد از شب باران و اسب داشت در کهکشان شیری هر جا و هر مکان حالا پیاده است و تمام شب زمین بر خشکی دو دست زمان مست می رود *** ای پری گیسو گلابتونم! بیا میخوام برات آواز بخونم نباشی خسته که صدام بگیره ترانه از غصه ی تو بمیره نخواه که بی تو توو قفس بپوسم توی خیالم هی تو رو هی ببوسم غمم زیاده ولی با تو هیچه با تو صدام توو آسمون میپیچه ... داد میزنم آهای پری! فداتم قربونی یه پلک زدن نگاتم قربون اون پوست لطیفت بشم نباشه اون روز که حریفت بشم چشات غزل لبات ملاس قنده الهی که همش برام بخنده ... آه که پری فاصله مون چه دوره همش سرابه اگه آبه.شوره اگه حالا خیسه چشام نه خستم نه توو قفس نشستم و نه بستم فقط دلم یه کم هوایی شده مجنونه و شعر نوایی شده الان کلامش یه کمی نو تره بلد که نیست زود رو ردیف میپره نوای من تو ای پری کجایی؟!!! آهای پری نوا نوا نوایی!!! ... شاید سکوت مرحم زخم نبسته نیست یا صادقانه زیستن از فرط خستگی ست تصویر زهرخند طلوع و غروب من پژواک چرک حاشیه ی قاب زندگی ست باید مدام مست شد از دست روزگار باید مدام پشت حجاب زمان گریست دیگر خوشم که نان مزه ی مرگ میدهد این دستمزد بی برکت مزد بندگی ست آه از شبی که تا سحرش خواب...خسته ام! شاید دلیل خسته گی ام دلشکستگی ست امشب دلم به دار قلم تاب می خورد این هم پیامد غزل و شعر و شاعریست من را به جرم عاشقی ام باز حد زدند آری بدون ترکه و شلاق بد زدند عمری امید تشنگی ام با سراب و هم- -این بار روی نهر ترک خورده سد زدند اینبار دعوت از من و لبیک خواستم بر سینه ی رفاقت من دست رد زدند بر پود و تار فرش خیالم غزال داشت اما چگونه با هیجانش نمد زدند؟؟؟؟؟ زندیق بود شاعر من چون که از ازل بر رد سد قافیه اش حد بد زدند وقتی "نفسم" با " قفسم" جناس دارد دل از دم و از باز دمت هراس دارد * * تا در حضور چشم تو اثبات میشوم گویی مقابل رخ تو مات میشوم خبرها حاکی از این بود:همین که درد سرکش شد هوای صورتت طوفان،نه...بارانی گزارش شد "به: تمام زندگیِ یک شاعر بازیافت شده" جز"آنکه جانب اهل وفا"عوض شده است! "خداش در همه حال از بلا "عوض شده است! بِرَندِ چشمه ی زمزم برای جذب توریست مثال پپسی و کوکا کولا عوض شده است! شبیه قصه ی پینو کیو که آدم شد چقدر قالب بینی ِ ما عوض شده است! ببین که شیشه ی خمر و خمار مُئتلفند و حذب نشئه و مخمورها عوض شده است! درون دشت تو و من نشد که مآ-آ بشویم هر آنچه،جای من و گاوها عوض شده است! هوای کوی تو در دل همیشه بارانی ست اگرچه فرمت آب و هوا عوض شده است! چنانچه قافیه ها آ...و...آیِ تکرارند ببخش !کالبد شعرها عوض شده است. ***به برادرم حمید ذوقی از شب امتحان نقشه برداری*** من از سکوت سراسر تو از ازل بیدار من و تو و دقایق سرد و دو نخ سیگار دل از غروب دمادم دو پیک قهوه ی داغ نگاهمان به هم و در پی دو نخ سیگار میان قوری جوش آمده و درد اتاق توقف هیجان در دل دل دو نخ سیگار که دود میشود و سینه تا رفاقت سقف_ _سلام میدهد و عاقبت دونخ سیگار زمانه نیش شدو نوش مان هلاهل زخم و مرهمی که نبودش به جز دونخ سیگار کنار پاکت خالی و تو و حسرت من حضور مبهم و پایانی دو نخ سیگار 1:دو بیت مستند با حجم دلم نهایت سطح تو بود هر قافیه اش مدام هی مدح تو بود از بسته ی چشمان تو تا قصه ی حصر در مستندش روایت فتح تو بود *** 2:سه بیت آنالیز تو آسمانی من تکه ی ابر من سرخ رفتن تو آبیِ صبر شب در تصاعد در اختیارت گم میشدم در،اثبات این جبر باریدم اکنون از عرش چشمت باتو در این بیت ،در زیر یک چتر *** 3:کاملا بی ربط ربطش مثال"بی ادبی"با شقیقه بود با من که ساختار مخم هم عتیقه بود یک روز چیدمان دلم را به باد داد سبکی مدرن داشت ولی خوش سلیقه بود fontی جدید بود و برعکس دست من دور از مرکب و قلم و شعر و لیقه بود *** دوباره هجمه ی این شعرهای تکراری شروع نغمه ی این متنهای تکراری دوباره زمزه ی این نصیحت منحوس دوباره در پی این پندهای تکراری نمیشودغزلی گفت وعشق راگم کرد- -درون صفحه ی این بندهای تکراری؟ سکوت مثبت وتجویزحذف احساسات به جای رعشه ی این تیکهای تکراری سقوط کرد دلم در هوای پروازش درون بسته ی این عشقهای تکراری_ _که مزه ی لب هردرد راچشید و شدیم_ _شبیه نشمه ی این دردهای تکراری نه جای خلسه ونه جای مستی است وبساط برای نشئه ی این زخمهای تکراری مفاعلن غم و حسرت، مفاعلن مرهم. عروض بیوه ی این وزهای تکراری!_ _شب زفافـ...َـعلاتن به حجله ی فعلن قبلتُ؟؛ صیغه ی این مرگ های تکراری! این روزها
برای خودم خوب نیستم توفان زخم
خورده ام ،آشوب نیستم حالا حکایت دل
ویک لشکرغم است هرچند خسته ام
ولی مغلوب نیستم می
دانی!هی!رفیق!به تکرار می رسیم؟ می دانی!؟ غصه
دارم و محبوب نیستم. هر اشک جرعه
ایست که لبهای تشنگی غممست نعره
کرد که: مرطوب نیستم. گفتم غزل
بگویم و دریای اشک شد من یانگ ته سه
،دجله و دانوب نیستم تکرار میکنم
که به تکرار میرسیم این روزها
برای تو هم خوب نیستم
یا خالقی ندید و نظر در شفا نکرد
شاید حدیث عشق به اجبار جعل شد
قفلی که راوی از سر این قصه وا نکرد
این دفعه تیشه کند شد از دست فاصله
جادوی پیر خسته که ما را رها نکرد
کوهی که سنگ بود و قوت نداشتیم
دردی که انعکاس لبی را حیا نکرد
پایان همسری غم و عشق مرگ بود
همزاد و وصله ای که سر از ما سوا نکرد
شاید جهان دیگر ما وعده گاه ماست
این روزگار سرد که با ما وفا نکرد
در قصه ای که بود و نبودش کسی نداشت
| Design By : Night Melody |


